تبليغاتX
جنگلبان - بدون عنوان
(گفتارهایی درباره ی طبیعت)

واقعا عنوانی برای این مطلب ندارم. امشب بعد از مدت ها تصمیم گرفتم دوباره مطلبی بنویسم. البته تو این مدت همیشه سعی می کردم از طریق روزنامه ها و بعضی وبلاگ ها داستان نابسامانی های محیط زیست کشورم رو در کنار سایر حوزه ها دنبال کنم و همیشه دنبال جواب این سوال باشم که چرا ؟ چرا به چنین سرنوشتی دچار شده ایم؟ با چه تفکری و بر اساس چه برنامه ای کارهایمان را انجام می دهیم؟ اصلا ما داریم در چه سمتی گام بر می داریم؟ آیا فردا روزی حداقل یک وجدان عمومی اعمال ما را به قضاوت نخواهد نشست و هزاران سوال دیگر .... .

در برابر همه ی این سوال ها تنها دو شعر در ذهنم تکرار شد. اولیش شعریه از احمد شاملو. اما امیدوارم هیچ وقت مجبور نشوم به دومی پناه ببرم.

پیش از تو
صورتگران
بسیار
از آمیزه ی برگ ها
آهوان بر آوردند؛
یا در خطوط کوهپایه ای
رمه ای
که شبانش در کج و کوج ابر و ستیغ کوه
نهان است؛
یا به سیری و سادگی
در جنگل پرنگار مه آلود
گوزنی را گرسنه
که ماغ می کشد.
تو خطوط شباهت را تصویر کن:
آه و آهن و آهک زنده
دود و دروغ و درد را. -
که خاموشی
تقوای ما نیست.
سکوت آب
می تواند خشکی باشد و فریاد عطش؛
سکوت گندم
می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمند قحط؛
همچنان که سکوت آفتاب
ظلمات است -
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست:
غریو را
تصور کن!
عصر مرا
در منحنی تازیانه به نیشخط رنج؛
همسایه ی مرا
بیگانه با امید و خدا؛
و حرمت ما را
که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته.

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
- آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:45  توسط محمد عواطفی  |